دوست
بابات کو؟
دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 13:47
تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندانهای صدفی و سفیدفاصله دارش از پس لبان خندانش دیده میشد.
واقعاً قرص روحیه بود! نه در تنگناها و بزبیاریها کم میآورد و نه در زیر آتش شدید و دیوانهوار دشمن.
یک تنه میزد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس خطر میکرد!
اسمش قاسم بود. پدرش در گردان دیگری بود. تره به تخمش میرهُُُ. قاسم به باباش.
هر دو بشاش بودن و دل زنده.
خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید با قاسم بود:
قاسم: سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاغه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟
ابراهیم: سه تا، چطور مگر؟
قاسم: هیچی از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد.
ابراهیم: یا امام حسین!
به همین راحتی! تازه کلی هم شوخی و خنده به تنگ خبر میبست و با شنونده کاری میکرد که اصلا ماجرا یادش برود.
هرچی بهش میگفتم که: آخر مرد مومن این چطور خبر دادن است؟ نمیگویی یک هو طرف سکته میکنه یا حالش بد میشه؟ میگفت: «دمت گرم. از کی تا حالا خبر شهادت خبر بد و ناگوار؟»
- منظورم اینه که یک مقدمه چینی، چیزی...
- یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی؟ برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چطور؟ بگویم: هیچی دل نگران نشو. راستش یه ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و کلی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکان دادن و مخ تلیت کردن خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان این طرز کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند! من کارم را خوب فوت آبم. نرود میخ آهنین در سنگ!
هیچ طور نمیشد بهش حالی کردکه... بگذریم.
حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبانی و حسی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم. اما همه متفق القول نظر دادند که تو «یعنی من» فرماندهای و وظیفه من است که این خبر را به قاسم بدهم.
قاسم را کنار شیر آب منبع پیدا کردم. نشسته و در طشت کف آلوده به رخت چرکهایش چنگ میزد. نشستم کنارش. سلام علیکی و حال و احوالی و کمکش کردم. قاسم به جشمانم دقیق شد و بعد گفت:
«غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست !باز از آن خبر ها شده؟»
جا خوردم.
گفتم بابا تو دیگه کی هستی؟ از حرف نزده خبر داری. من که فکر میکنم تو علم غیب داری و حتی میدانی اسم گربه همسایه ما چیه؟
رفتیم و رختها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم. بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت: من نوکر بند کفشتم، قضیه رو بگو، من ایکی ثانیه میروم و خبرش میرسانم. مطمئن باش نمیگذارم یک قطره اشک از چشمای نازنین طرف بچکه!.
- اگر بهت بگویم، چه جوری خبر میدهی؟
- حالا چی هست؟
- فرض کن خبر شهادت بابای یکی از بچهها باشد.
بارک الله. خیلی خوبه! تا حالا همچه خبری ندادهام .خب الان میگویم. اول میروم پسرش رو صدا میزنم. بعد خیلی صمیمانه میگویم: ماشاءالله به این هیکل به این درشتی، درست به بابای خدا بیامرزت رفتی!... نه. این طوری نه.
ـ آهان فهمیدم. بهش میگویم ببخشید شما تو همسایههاتون کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟ اگر گفت نه، میگویم پس خوب شد. شما رکوردار محلهتان شدید چون بابات شهید شده!... یا نه، میگویم فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش میگویم، هیچی نترسیها. یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به بابات... یا نه...
دیگر کلافه شده بودم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمیکرد.
-آهان بهش می گویم: ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟ همین که گفت، آره. میگویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشیع جنازه پدرتون برسید و بتوانید زودی برگردید تا به عملیات هم برسید!
طاقتم طاق شد دلم میلرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم. بغض کردم و پرده اشکی جلوی چشمهام کشیده شد. قاسم خندید و گفت:«نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! اینکه دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم؟» قه قه خندید.
دستش رو تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم کم خنده اش رو خورد بعد گفت:«چی شده؟»
نفس تازه کردم و گفتم:«می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!»
لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت بهم نگاه کردیم. کمکم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت:«پس خیاط هم افتاد تو کوزه» صدایش رگه دار شده بود.
گفت: اما اینجا را زدید به خاکریز. من مرخصی نمیروم. دست راستش بر سر من و آرام لبخند زد. چه دل بزرگی داشت قاسم.
داستان از کتاب رفاقت به سبک تانک نوشته آقای امیریان
نوشته شده توسط م
| لینک ثابت |
ارزش خوندن داره!
دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 13:46
توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : " دربـــــــــــــــــست " . نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و به اصطلاح همون جلسه که پیش تر شرح دادم شروع شد.
کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم :
راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره میکنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر میدوونند !
مسافر : نوش جونش !
راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟
مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده
راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟
مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟
راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !
مسافر : خب آقا جان راضی نیست نخر! لاستیک نخر ...
راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟
مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ...
راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !
مسافر : (با خونسردی) میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.
راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...
مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه
راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !
من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم . راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !
همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ...
کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم :
راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره میکنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر میدوونند !
مسافر : نوش جونش !
راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟
مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده
راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟
مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟
راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !
مسافر : خب آقا جان راضی نیست نخر! لاستیک نخر ...
راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟
مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ...
راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !
مسافر : (با خونسردی) میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.
راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...
مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه
راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !
من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم . راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !
همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ...
نوشته شده توسط م
| لینک ثابت |
تصویری که در هیچ رسانه ای منتشر نشد
دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 13:44
این فاجعه مدفون شده بود، تا روزها سوژه خبری رسانه های غربی و بسیاری دیگر از رسانه ها بود.

معیارها و سیاست های دوگانه رسانه های غربی در عرصه سیاست که پیگیری منافع سردمدارانشونه، عجیب نیست اما به نظر می رسه رویکرد دوگانه شون در موضوعات و وقایع انسانی و اخلاقی غیرمنتظرس.
به عنوان نمونه چندی پیش و در جریان سونامی ژاپن عکسی از یک زن که به همراه دخترش زیر آوارهای
به عنوان نمونه چندی پیش و در جریان سونامی ژاپن عکسی از یک زن که به همراه دخترش زیر آوارهای
به فاصله اندکی از انتشار تصویر این زن و کودک ژاپنی، خبرگزاری ها و روزنامه های جهان اقدام به تعریف و تمجید از مقام مادری و محبت زن ژاپنی پرداختند و ده ها هزار کلمه در توصیف آن منتشر کردند.
این واقعه در شرایطی رخ داد که درست مشابه همین اتفاق برای یک مادر و کودک فلسطینی روی داد اما آنان به جای مرگ در اثر زلزله و سیل، در نتیجه تیرباران اشغالگران صهیونیست جان دادند؛ این مادر فلسطینی حتی در آخرین لحظات زندگی هم از سپر کردن خود برای کودکش دریغ نکرد.
این واقعه در شرایطی رخ داد که درست مشابه همین اتفاق برای یک مادر و کودک فلسطینی روی داد اما آنان به جای مرگ در اثر زلزله و سیل، در نتیجه تیرباران اشغالگران صهیونیست جان دادند؛ این مادر فلسطینی حتی در آخرین لحظات زندگی هم از سپر کردن خود برای کودکش دریغ نکرد.

به نظر میرسد سر مادر و کودک مسلمان هدف گلوله صهیونیستها قرار گرفته است
هر چند اقدام زن ژاپني كه بر اساس حس مادري خدادادي بود، تحسين برانگيز است ولي تصویر دردناک مادر فلسطيني خلاف عکس زن ژاپنی در هیچ یک از آن رسانه ها منتشر نشد چه رسد به قلم فرسایی درباره مهر و از جان گذشتگی مادر فلسطینی.
شاید اگر این زن و کودکش مسلمان نبودند و یک طرف ماجرا هم رژیم جنایتکار صهیونیستی نبود، بسیاری از مردم دنیا همچون آنچه درباره زن و کودک ژاپنی دیدند و شنیدند درباره این تصویر دردناک و آنچه بر آنان گذشته است هم می فهمیدند.
شاید اگر این زن و کودکش مسلمان نبودند و یک طرف ماجرا هم رژیم جنایتکار صهیونیستی نبود، بسیاری از مردم دنیا همچون آنچه درباره زن و کودک ژاپنی دیدند و شنیدند درباره این تصویر دردناک و آنچه بر آنان گذشته است هم می فهمیدند.
این موضوع را بگذارید کنار ادعاهای حقوق بشری غرب و نتیجه بگیرد
این تصویر دردناک در هیچ یک از آن رسانه ها منتشر نشد
پس بياييد ما آن را منتشر كنيم
نوشته شده توسط م
| لینک ثابت |
قطرات رنگی باران
دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 13:41
تغییر دیدگاه رسانه ای
دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 13:38
نوشته شده توسط م
| لینک ثابت |




















